نجما، داستان ملي ايرانيست که در بسياري از مناطق رواج دارد. از کنار هم قرار دادن همه اين داستانها چنين استنباط مي‌شود که ميرنجم الدين معروف به نجما، تاجرزاده‌اي اهل فارس بود که دلداده دختري مازندراني به نام رعنا مي‌شود و در وصف دل و دلدادگي آنها، شعرهايي سروده شده و به صورت روايت و آواز خوانده مي‌شود. منظومه نجما، گفتگوي ميان نجما و رعنا است که قسمت زيادي از منظومه، فارسي است اما واژه‌هاي مازندراني نيز در آن ديده مي‌شود.‏ به خاطر داستان نجما و رعنا يک سبک در موسيقي مازندران به تدريج ايجاد شد به نام نجما که در دستگاه شور اجرا مي‌شود.اين داستان مانند ويس و رامين و ليلي و مجنون سرگذشت جان گداز دل داده‌اي را تشريح مي‌نمايد، با اين تفاوت که سراينده آن داستان‌ها شعراي بنامي مانند فخرالدين اسعد گرگاني و حکيم نظامي‌اند ولي گوينده اين داستان همان دلداده حقيقي اين سرگذشت است. اين داستان از داستانهاي ملي اين سرزمين است كه در اغلب نقاط ايران به ويژه مازندران و فارس، روستاييان آن را از بر داشته و در زمانهاي شادي و شب نشيني‌ها و مجالس عروسي و سرور مي‌خوانند. منظومه نجما، ساختار داستاني زيبايي دارد که همراه با آواز روايت مي‌شود، مازني‌ها به اين شيوه، قصه و گريز مي‌گويند، يعني روايت همراه با آواز. 
خلاصه داستان:
در منظومه نجما از پدر نجما به عنوان تاجري سرشناس نام برده مي‌شود که همراه با پسرش و نوكران خود به مازندران آمده و به نجما اجازه داد و ستد در بازار مي‌دهند و نجما در گشت و گذارش چشمش به دختر زيبارويي مي‌افتد و از هوش مي‌رود.با شرح ماجرا براي پدرش و با نقشه پدرش، نجما در مازندران مي‌ماند تا دل دختر را به دست آورد. بعد از جلب نظر کردن رعنا، نجما به او مي‌گويد من به شيراز مي‌روم و دوباره بعد از مدتي برمي گردم ولي اگر شرايط به گونه‌اي شد كه نتوانستم برگردم اين انگشتر يادگاري نزد تو بماند. سپس هر دو از هم خداحافظي کردند و نجما سوار شتر عازم شيراز شد.‏
شب شنبه که نجما شد روانه
که دنيا بر سرم آخر زمانه
شترداران شما لنگر برانيد
كه نجما جاهله خوابش گرانه
روزها گذشت اما خبري از نجما نشد و نجما شرايطش به گونه‌اي شد که نمي‌توانست نزد رعنا برود. به همين خاطر بيمار شد و پدرش هرچه اورا نزد پزشك مي‌برد مداوا نمي‌شد.‏ رعنا که ديد خبري از نجما نيست تصميم گرفت چند نفر به شيراز بفرستد. به ماموران گفت به فلان منطقه شيراز برويد و يک خوراك مانند آش درست کنيد و پخش کنيد تا شايد او را پيدا کنيد. وقتي ماموران پرسيدند چگونه او را پيدا کنيم، رعنا به آنها چند نشانه داد و گفت نخست اينکه، نجما هيچگاه از رودخانه نمـــي‌پرد و هميشــه درون آن گام برمي‌دارد، دوم اينکه هيچ گاه بر جاي نمناک و خيس نمي‌نشيند و آخرين نشانه اينکه هيچگاه آش داغ نمي‌خورد.‏ ماموران راهي شيراز شدند و وقتي به منطقه مزبور رسيدند نزديک يک رودخانه شروع به پخش کردن آش کردند. خويشاوندان نجما به خانواده او گفتند در فلان منطقه آش پخش مي‌کنند او را ببريد بخورد شايد مداوا شود.‏ او را به آن منطقه بردند و ماموران ديدند يک نفر از روي آب نپريد و از درون آب آمد، او را زير نظر گرفتند و وقتي ديدند بيمار است به خانواده اش گفتند اورا روي زمين بنشانيد ما برايش آش مي‌آوريم ولي خانواده او گفتند او روي زمين نم دار نمي‌نشيند، شک ماموران بيشتر شد و وقتي به او آش دادند خانواده اش گفتند آش را بگذاريد سرد شود بعداً مي‌خورد.
اين حرف را که شنيدند شکشان به يقين تبديل شد و کنار ظرفش، انگشتري را که به رعنا داده بود گذاشتند. نجما وقتي چشمش به انگشتر افتاد انگار بيماريش برطرف شد و شروع به حرکت به سمت شهر رعنا کرد. 
در راه درويشي را ديد، درويش به او گفت پي يار مي‌روي؟ نجما گفت خير! درويش به نجما گفت چشمانت را ببند وقتي چشمانش را بست ديد اسبي جلويش حاضر شد، درويش به او دوباره گفت چشمانت را ببند و او دوباره بست و وقتي چشمانش را باز کرد ديد جلوي کاخ رعنا حاضر شده! 
درويش به او گفت گفتم که به دنبال يار مي‌روي ولي تو انکار کردي!
درويش نکته‌اي هم به نجما گفت و آن اينکه تو بر شمشير پيروز مي‌شوي اما از تار موي زنان شکست مي‌خوري! نجما متوجه حرف درويش نشد و هر جه دنبالش گشت اورا نيافت! ‏
نجما براي ديدن رعنا بايد وارد قصر مي‌شد ولي جانش در خطر بود. به همين خاطر خودش را به شکل گدا درست کرد و در ورودي کاخ را زد، کنيز در را باز کرد و تکه ناني به او داد، نجما گفت:
شب جمعه به هنگام گدايي
کنيزک تکه نان بر من بدادي
نمي‌پرسي تو از خاک کجايي؟ 
کنيزک داستان را به رعنا گفت و رعنا گفت عجب گدايي ست که از ما طلبکار است!
رعنا جلوي در رفت ولي نجما را نشناخت و گفت:
قوي هيکل قلندر بي حيايي
جوانک! تو در از ساحل کجايي؟
نجما که ديد رعنا اورا نشناخت، بر نتافت و گفت:
قوي هيکل، قلندر، بي حيايم؟
ندانستي که يار بي وفايم؟
نجما اين را گفت و حرکت کرد... رعنا بعد از شنيدن اين حرف فکري کرد و تازه فهميد گدا همان نجما بود. دنبالش دويد و او را پيدا کرد و گفت:
ديروز در باغ بودم جات خالي
به تو مشتاق بودم جات خالي
نجما حرفهاي رعنا را شنيد و او را بخشيد و باهم به باغ رفتند همين که در باغ در حال قدم زدن بودند، يکي از نگهبانان اورا ديد و خبر را به وزير رساند.‏ وزير پسرش را خبردار کرد و پسرش به باغ آمد و آن دو را ديد، رعنا ناگهان چشمانش به پسر وزير افتاد و از ترس گريه کرد! نجما به او گفت چرا گريه مي‌کني؟
رعنا گفت: 
عزيز جان، بد تش آمد، بد تش آمد
ميان برف و باران، آتش آمد
در همين زمان نجما پسر وزير را ديد و چون رعنا کنارش بود، قوت گرفته بود و چنان دنبالش کرد که پشت سرش را هم نگاه نکرد!
به شاه خبر دادند که نجما آمده و کسي جلودارش نيست!
پدر براي اينکه نظر نجما را جلب کند يک روحاني را نزدش فرستاد که اعتماد او را جلب کند، روحاني نزد نجما آمد و به او اطمينان داد که رعنا را به عقدش در مي‌آورد و نجما را با خود نزد پدر رعنا برد!
شاه گفت: به 3 شرط راضي مي‌شوم رعنا را به عقد تو در بياورم!
نخست اينکه بايد پهلوان دربار را شکست دهي.‏
دوم اينکه بايد از بين 3 دختر که ما سوار اسب مي‌کنيم تو چشم بسته رعنا را تشخيص دهي.‏
و سوم اينکه بايد يک روزه به مکه بروي و برگردي!
رعنا به نجما گفت: پهلوان دربار کسي است که تابحال کسي موفق به شکستش نشده، جانت را در ببر و فرار کن!
نجما بالاخره شروط شاه را قبول کرد و قرار شد با پهلوان دربار نبرد کند.‏
نبرد آن دو آغاز شد و نجما همان ابتدا پهلوان را هل داد و او به ديوار پشت سرش برخورد کرد و ديوار روي سرش خراب شد و سرش از وسط شکست و همانجا مرد!
نجما شرط نخست را با موفقيت پشت سر گذاشت و پدر از شکست پهلوانش بسيار ناراحت شد!
نوبت به شرط دوم رسيد! شاه، رعنا و دو تا از دخترها را سوار اسب کرد. چشم نجما را بستند و به او گفتند علاوه بر اينکه بايد رعنا را تشخيص دهي، بايد اسم نوكري را که افسار اسب را در دست دارد هم تشخيص دهي!
نجما شرط دوم را هم با موفقيت پشت سر گذاشت.‏
حالا بايد يک شبانه روز به مکه مي‌رفت و بر مي‌گشت!
رعنا که از حالات عرفاني نجما خبر نداشت گفت: اين دو شرط را پشت سر گذاشتي حال چگونه مي‌خواهي يک شبانه روز به مکه بروي و بر گردي؟
نجما گفت تو نگران اين موارد نباش و خودت را براي عروسي آماده کن!
نجما به راه افتاد. هنوز به پايان روز نرسيده بود که خبر آوردند نجما برگشته و براي اثبات ادعاي خود، ارمغاني از مکه آورده!
پدر رعنا تعجب کرد و به رعنا گفت يک تار موي نجما را ببند و نزد من بياور تا من با او صحبت کنم!خودت هم مقدمات عروسي را فراهم کن و ما او را به حمام مي‌بريم و با رخت دامادي به مراسم مي‌آوريم!
رعنا حرف پدر را باور کرد و با يک تار موي خود دستان نجما را بست! نجما به رعنا گفت: من حرف تو را گوش مي‌کنم. بدان من بر شمشير پيروز مي‌شوم اما بر موي زن پيروز نخواهم شد! و زماني که از کنارت بروم ديگر مرا نخواهي ديد!
ماموران نجما را حمام بردند و در آنجايي که نمي‌توانست از خود دفاع کند چشمانش را در آوردند و کنارش گذاشتند! 
يکي از نگهبانان به رعنا گفت تو داري براي عروسي آماده مي‌شـــوي؟ به حمام برو تا ببيني چه خبر است!
رعنا به حمام رفت و ديد محبوبش ديدگانش را از دست داده! نجما، رعنا را شناخت و گفت:
دلبر جان! تو بده يک آب خوردن
که آسان بگذرد جان دادن من
رعنا به نجما آب داد و با همين کاردي که چشمان نجما را درآورده بودند، خودش را کشت!بدين ترتيب هردو باهم ازين دنيا وداع کردند!
براي پدرش خبر آوردند که رعنا هم خودش را کشته! پدرش در اين لحظه به عشق راستين دخترش به نجما پي برد و دستور داد جسد آن دو را در دو طرف رودخانه‌اي به خاک بسپارند!
سالها بعد در دو طرف رودخانه و از قبر هر دو نفر درخت‌هايي رشد کرد که اين درختان خم شدند به سمت يکديگر و باهم يکي شدند...‏
يكي از آوازهاي مازندراني، آواز نجماست كه اشعار آن تماما فارسي است؛ داستاني در واقع ايراني و ملي كه در بسياري از مناطق كشور مانند خراسان هم روان بوده است.‏

 

اضافه کردن نظر

کد امنیتی
تازه سازی

اخبار تصویری