مقدمه

استاد ابوالقاسم فقیری چهره ای آشنا و صدایی صمیمی برای مردم استان فارس اند. شخصی که تمام عمر خود را صرف حفظ و گردآوری فرهنگ غنی مردم فارس نمود. چندی پیش اثر با ارزش دیگری از ایشان با عنوان قصه های مردم فارس جلد سوم به چاپ رسید. این امر بهانه ای شد تا به پاس زحمات این استاد ارجمند با ایشان سخنی گفته و گوشه هایی از سرگذشت ایشان به نظر علاقه مندان رسانیم.

زنگ خانه ی استاد را میزنم چند لحظه بعد چهره ی بشاش استاد در حالی که به عصا تکیه زده از پشت در نمایان می شود. مثل همیشه گرم و پر نشاط اند. وارد دفتر کار استاد می شویم. اتاقی کوچک و دنج که اطرافش را قفسه های کتاب و صنایع دستی بومی فارس پوشانده. جذب این فضای دل انگیز می شوم. سکوت آرامش بخشش، پر از صدای هیاهوی بازی های محلی، ترانه های محلی، عروسی ها و فرهنگ فارس است. استاد عمری است که از فرهنگ مردم فارس نوشته و آن همه غنای فرهنگی با وجودش عجین شده.

استاد، از زندگی خود بگویید، در چه محیطی پرورش یافتید؟

به نام خدا من ابوالقاسم فقیری هستم 13 اسفند ماه 1316 در محله ی لب آب شیراز چشم به جهان گشودم. من در یک خانواده فرهنگی متولد شدم پدرم معلم بود و ما نان معلمی را خوردیم خونه ما هم به خونه معلم ها معروف بود چنان که همه همسایه ها هم اسم داشتند مثلا خانه بزاز ها. منزل ما لب اب بود نزدیک بازارچه لطفی.

این بازارچه لطفی خیلی چیزها وجود داشت مثلا مغازه ی قصابی بود نانوایی بود کبابی، زغالی، بقالی، ... خلاصه این بازارچه ها صفای خاص خودشان را داشتند بعد از ظهرها و صبح ها آب پاشی می­کردند و بزرگترهای محل هم در بازار چه می نشستند. این بازارچه لطفی یک کوچه ای داشت به نام سیف القلم. این سیف القلم کی بود؟ یک جانی معروفی بود. ما اصلا سیف القلم را نمی­شناختیم و روزها تو این کوچه ما بازی می­کردیم ولی شب ها جرات نداشتیم حتی وارد سر اون کوچه هم بشویم. این سیف القلم همان است که صادق چوبک داستان سنگ صبور را درباره وی نوشت. داستانی بسیار جالب و خصوصیات و فرهنگ این مردم شیراز در این کتاب منعکس است. سالها گذشت و ما یه مدتی کوتوخونه میرفتیم کوتو خونه یعنی مکتب خانه. کوتو خونه میرفتم و خاطراتش هم یادمه میرزایی که اونجا بود گاهی بچه ها رو فلک می­کرد.

تحصیلات رسمی شما از کی آغاز شد؟

اول دبستان رفتم مدرسه سنایی در اون زمان 6 سالم بود که آقای حدائق خدا بیامرز مدیر این مدرسه بود که از مدرسه های قدیمی شیراز است. که خیلی ها هم از این مدرسه خاطره دارند. من تا کلاس ششم آنجا بودم. کلاس ششم را در مدرسه زند گذراندم. مدیر این مدرسه خدا بیامرز آقای ناجی بود. مدرسه زند در خیابانی بود که اکنون کتابخانه اسناد آنجاست. دوره دبیرستان را در دبیرستان حاج قوام گذراندم. در این مدرسه بود که با استاد پرویز خائفی شاعر ارجمند شیرازی همکلاس شدم. در این مدرسه بود که ما برای اولین بار روزنامه ای چاپ کردیم به نام سقراط که در آن زمان خیلی از آن استقبال شد. همین جا یک خاطره بگم از جمله مطلبی که در روزنامه سقراط چاپ شد مطلبی بود از صادق هدایت با عنوان مرگ. یک روز دبیر ادبیات ما امد و گفت: فقیری گفتم: بله گفت: برو این صادق هدایت رو بیار ببینم این چرندیات رو چطور نوشته. ما هم تعجب کرده بودیم که چه آقای دبیر ادبیاتی است که صادق هدایت را نمی­شناسد؟ ما آن موقع جوان بودیم و پر از احساسات رفتم پیش مدیر مدرسه آقای فروزان فر و گفتم: دبیر ادبیات صادق هدایت را نمی شناسد و می گوید گوشش را بگیر بیار مدرسه ببینم این چرندیات چیه نوشته. مدیر گفت: شما اهمیت به این حرفها ندهید و دنبال کار خودتان باشید.

در آن زمان پنج کلاس اول را دوره علمی می­گفتند و از سال ششم به بعد رشته ها از هم جدا می شدند. ادبیات جدا، طبیعی جدا و ریاضی هم جدا بود. ما سال 1335 به اتفاق پرویز خائفی به مدرسه سلطانی رفتیم که خاطرات مدرسه سلطانی را نوشته ام و روزنامه افسانه آن را چاپ می­کند. در این مدرسه یک دبیری داشتیم به نام آقای حسام الدین امامی که از مترجمین زبردست زبان انگلیسی بودند و سطح کلاس ایشان خیلی بالا بود و همیشه در کمال آمادگی سر کلاس حاضر می شد و هر از چندی با بچه ها شوخی می­کرد. بچه ها هم همکاری می­کردند. حقیقت این بود که جز سه یا چهار نفر کسی زبان خوب بلد نبود و غالب بچه ها نمره ناپلئونی می گرفتند. خلاصه یک بار سرکلاس زبان یکی از همکلاسی ها به نام آقای ماجدی بلند شد گفت: آقا اجازه گفت: بفرمایید گفت: آقا لوطی گری داری؟ گفت: بله معلومه که دارم. گفت: این هفته چند ساعت زبان داریم؟ معلم فکری کرد و گفت: 5 ساعت گفت: آقا لوطی گری 5 تا صفر به ما بده این هفته ما رو نجات بده. معلم برگشت یه مدتی نگاهش کرد و گفت: مبصر بدش. اینو که گفت همه کلاس زدند زیر خنده.

شما در این زمان شغلی هم داشتید؟

در این زمان نه ولی پس از گذراندن کلاس ششم یک دوره کلاس هشت هفته ای برای تربیت آموزگار گذاشتند که من در آن شرکت کردم بعد از این دوره به عنوان معلم به ممسنی رفتم و در مدرسه وکیل فهلیان آموزگار دبستان شدم. در آنجا بود که برای اولین بار شروع به نگارش فرهنگ مردم کردم تا از این طریق آنها را به جامعه معرفی نمایم. در این منطقه کار من اولین کار محسوب می شد. 20 تا 30 صفحه از کتاب فرهنگ مردم فارس اختصاص به آداب و رسوم مردم ممسنی دارد که از جمله آنها بازی ها و عروسی ها است.

کار دیگری که در آنجا انجام دادم گرد آوری ترانه های محلی بود که در آنجا بهش می گفتند بیت که واقعا بعضی هاش قشنگ هستند. مثل:

ای خدا بارون بزن میشُم بزایه ....................................... بَرَشِه نذر ایکُنُوم یارُوم بیایِه

این اشعار بعضا نزدیک به هایکو های ژاپنی هستند. اولین جایی که این ها را چاپ کردم در مجله ی هنر و مردم بود و پس از آن در کتاب سیری در ترانه های محلی.

جایگاه شما به عنوان معلم در بین مردم فهلیان چگونه بود؟

مردم بسیار با محبتی بودند به ما می گفتند مدیر اَل ما را به خانه شان دعوت می کردند و با غذا های محلی ارزش ما پذیرایی می کردند. مثلا یادم است یک دفعه که ما را به باغی دعوت کرده بودند. مجمعه ی (سینی غذا خوری) بزرگی پر از گنجشک برای ما آوردند. در آنجا به خاطر کِشت برنج، گنجشک زیاد بود و گاهی به صورت آفت در می آمد.

چه اتفاقی افتاد که به فکر ثبت فرهنگ مردم فارس افتادید؟

سال 1339 بود که آقای احمد شاملو مجله کتاب کوچه را تاسیس نمودند و من تنها کسی بودم که از شیراز برای ایشان مطلب می فرستادم. البته اقای حسین حاتمی هم از کازرون برای ایشان مطلب می فرستاد. در سال 1340 زنده یاد ابوالقاسم انجوی روایت یک برنامه رادیویی فرهنگ عامیانه را آغاز کردن که تا کنون به اسامی مختلفی ادامه یافته است. مثلا افسانه ها و ترانه ها، ترانه های محلی، فرهنگ مردم و فرهنگ عامیانه. من از سال 1342 به این برنامه پیوستم و تا زمانی که مدیر اداره فرهنگ و هنر فارس شدم به این امر پرداختم اما پس از آن به دلیل مشغله ی زیاد نخواستم برنامه را ادامه دهم. حالا من دبیر بودم چطور شد آمدم فرهنگ و هنر فارس؟

من آن زمان در مرودشت دبیر دبیرستان بودم ولی به خاطر کارهایی که کرده بودم اسمم سر زبان ها بود و جاهای مختلف مرا می شناختند. در این زمان اداره فرهنگ و هنر فارس مدیری داشت به نام آقای ناصر کجوری که آدم با پشتکار و علاقه مندی بود. ایشان نامه ای به اداره آموزش و پرورش نوشت و من به اداره فرهنگ و هنر منتقل شدم. در ابتدا پستم کارشناس بررسی های فرهنگ مردم بود. بعد شدم رئیس اداره روابط عمومی و بعد هم شدم رئیس اداره ادبی و هنری و سرانجام آخرین پستم هم مدیر کل فرهنگ فارس بود. سپس تقاضای بازنشستگی دادم و کارهای نوشتاری و تحقیقی خود را ادامه دادم.

هم خودم هم مردم فارس از این برنامه های رادیویی خاطره های زیادی دارند. یکبار مرحوم دکتر مژده استاد بخش ادبیات دانشگاه شیراز برایم نقل کرد که شما داشتید در رادیو قصه می گفتید و من در ماشین به قصه شما گوش می دادم تا اینکه به در خانه رسیدم اما ربع ساعت در ماشین نشستم تا قصه تمام شد بعد توانستم به خانه بروم.

بعد از بازنشستگی در سالهای 1371 تا 1378 یک صفحه ای در روزنامه خبر جنوب به من اختصاص داشت به نام فرهنگ ولایت. که چهار شنبه ها توضیع می شد. این صفحه برکات زیادی داشت چرا که عده قابل توجهی را به سمت فرهنگ عامیانه کشاند و من دوستان زیادی پیدا کردم. از جمله آقای آل ابراهیم از استهبان، که الان 3-4 کتاب منتشرکرده اند. آقای پیشاهنگ از نی ریز، آقای ایرج قزلی از جهرم، آقای دکتر هاشم محمدی که چندی پیش به رحمت خدا رفتند. آقای مظلوم زاده از کازرون، آقای دکتر خیراندیش از اقلید. عده ای هم از خارج از فارس به این مطلب علاقه مند شدند مانند آقای زفره ای از اصفهان و شخص دیگری بود که از اردستان برای ما مطلب می فرستاد. یکی از افتخارات من همین است که حرکتی ایجاد کردم که باعث جمع آوری فرهنگ مردم فارس شود.

اکنون هم در روزنامه عصر مردم صفحه ای دارم به نام کشکول که تقریبا همان مطالب فرهنگ مردم است. حاصل کارهای بنده در طی این سالها در ادبیات عامه شد : قصه های مردم فارس در سه مجلد، بازی های مردم فارس، آداب و رسوم نوروزی در فارس، سیری در ترانه های محلی، باورهای سرزمین مادریم و عروسی در فارس.

 اما کتاب های ادبیات داستانی بنده از این قرار اند: اجاق کور، خانه خانه ی خودمان، با خودم در راه بارونی، ننه پیره زن و عمو نوروز، آهو بچه ی خواب من، مردی که به حراج رفت و حکایاتی از کوچه ایام هفته. در سال 1392 هم به عنوان چهره ماندگار استان فارس انتخاب شدم .

برگرفته از سایت بنیاد فارس شناسی 

اضافه کردن نظر

کد امنیتی
تازه سازی

اخبار تصویری